ذبيح الله صفا

428

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كه افضل در شيوهء شاعرى دنباله‌رو آنان بوده و سبك آن گروه را مىپسنديده است . از اشعار اوست : خود را بعقل خويش يكى بر گراى خُوَد * تا چيستىّ و چندى اى مرد پرخرد جانى ، تنى ، چه گوهرى از گوهران همه * كار تو دادنست ز هر كار يا ستَد مارِ خزنده يا نه ستورِ دونده‌اى * آگَه چو عقلى از خود يا بى خرد چو دَد جز مارو جز ستور نه‌اى گر به خود نه‌اى * اندام هفتگانه‌ات انگار هفتصد از مارو از ستور چه بُردست مارگير * جز زهر مار بهره و ، خربنده جز لگد هستى تو جاودان نگران « 1 » سوى ديگران * خود ننگرى به خود نَفَسى ، از تو كى سزد ؟ چشم تو پوست بيند و بر پوست موى و پشم * وز موى و پشمِ پوست رَسَن خيزد و نَمَد گرچه سَبَد نگاه توان داشتن در آب * ليك آب را نگه نتوان داشت در سبد تن را بجان اگرچه توان داشتن بپاى * پايندگىِّ « 2 » جان بخرد ، نَه بتن بُوَد بينش بعقل كن كه وجود تو بينش است * جانم بدين سخن ز خرد نيست شرم زد « 3 » از عقل تست هر گذرنده « 4 » بقاپذير * پس جز ز عقل خود ز چه جويى بقاى خُوَد ؟ عقل تو كرد اين‌كه عيانست پيش تو * احوالِ هست گشته و كردارِ نيك و بد پيشى گرفته چرخ هزاران هزار دَور * بنگر كه چون به دو تگِ انديشه در رسد * * برخيز و مرا خمار بشكن * و آن طرّهء مشكبار بشكن مى همچو گل و خمار خارست * مى ده به من و خمار بشكن و ز بدمستى سبك كمان‌كش * پيشانى روزگار بشكن يك تير روانه كن ز غمزه * وين قلعهء نه حصار بشكن

--> ( 1 ) - نگران : ناظر ( 2 ) - پايندگى : بقاء ، پايدارى ( 3 ) - شرم‌زد : منفعل ، خجلت‌زده ( 4 ) - گذرنده : فناپذير ، آنكه وجودش گذرانست